سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
صهبانا
 
درباره وبلاگ

اشعاری که قالب تهی کرده اند ...
آرشیو وبلاگ
لوگو
اشعاری که قالب تهی کرده اند ...
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 9
  • بازدید دیروز: 10
  • کل بازدیدها: 5081



صهبانا
اشعاری که قالب تهی کرده اند ...
صفحه نخست                  ATOM                 عناوین مطالب            نقشه سایت
سه شنبه 15 فروردین 91 :: 10:18 عصر ::  نویسنده : سعید پونکی

 


شعر آدم برفی . صهبانا


 


تو مرا یادت هست ؟!
صبح آن روز قشنگ ...
در حیاط خانه ...

هرم داغ نفست ابرک محوی میشد ...
چهره ات گرم تر از آتشِ بازی در برف...
گاه در اوج سکوت ...
گاه با خنده و حرف ...

دستهایت به تنم باور بودن میداد ...
گفته هایت به من سرد خموش
هر نفس بارقه ای از گفتن
لب گشودن میداد ...

خنده ام زنده از آن غنچه لبهای تو بود
و دو چشمان سیاهم در برف ...
خیره بر سرخی رخسار تو بود ...

تن من گرم به ایثار تن خوب تو شد ...
بسرم تاج کلاه پشمین
گردنم تافته با شال تو شد ...

بینی ام رنگ گرفت از خورشید
آن زمانی که به من ... عارضت می خندید ...
وه عجب حسی داشت !
.....
کم کمک رنگ نشاط از گل روی تو پرید ...
دست هایت لرزید ...
من به تو خیره شدم ...
تو نگاهت پیچید ...
از کنارم رفتی ...
 دل من می نالید ...
منتظر ماند به راهت چشمم
روح من می پوسید ...
.....
عاقبت از غم تو آب شدم ...
شب که از راه رسید
اشک مهتاب شدم .

با نگاه خورشید
که به جانم تابید
باز من همسفر ابر شدم ...
به صف فاصله ها پیوستم ...
رانده با جبر شدم ...

حال هرگاه مرا می بینی
یاد آن روز پر ازخاطره کن ...
آن کلافی که ز بی مهری غفلت بگسست ...
به خیالی گره کن .
صهبانا

فراموش نکنیم... آدم برفی ها  آب می شوند ، ما هم روزی خاک می شویم ...
قدر یکدیگر را بدانیم !




موضوع مطلب :


سه شنبه 8 فروردین 91 :: 8:54 عصر ::  نویسنده : سعید پونکی

 


همسفر موج


 


همه جا غرق سکوت است ... سکوت ...
خلوتی ژرف به تاریکی عمق دریا...
بی هیاهوی صدای امواج ...
وحشتی نیست ز خشم طوفان ...
غصه ای نیست دگر از تاراج ...

بودنم پر شده از تنهایی ...
زیر آوار فشار ایام ...
رفتنی بی حاصل ...
ماندنی بی فرجام ...

شده ام هم نفس ماهی ها ...
زیر دستان حریص مرجان ...
مثل نعشی خفته !
چون نهنگی  بی جان !

خزه آمیخته با رنگ تنم ...
گفتم از رنگ ... که از یادم رفت ...
و فراموش شدم !
که نه انگار منم ! ...

روزگاری تن من بر تن دریا می سود
شهرتم می افزود

عرشه ام طعنه به بی تابی امواج نژند
همچو کوهی بودم ...
قله ای سرد و بلند ...

هر مسافر آرام
بر تنم گام به آرامش ساحل میزد ...

ناخدایم مغرور ...
خستگی از من دور ....
مهر می ورزیدم تا بندر ...
تا سکوت لنگر ...

همه چیز عالی بود ...
راه می پیمودم با امواج ...
تا شبی صخره ای از راه رسید ...
گرمِ دلگرمی مردم بودم ...
سردی از راه رسید...

دردم از سختی آن صخره نبود ...
یخ آن عمق دلم را آزرد ...
روح و جانم افسرد ...
غرق شد کشتی صبرم آندم ...
در لهیب ماتم ...

.................

حال من می گویم ...
که دلم سخت تر از پولاد است ...
که چنین سرد شده ...
و در این ویرانی  ...
باز هم با دل تو آباد است ...

بعد نوشت : هفت دریا را هم که بگردی ، عاقبت همنفس قعر آن خواهی شد.
کاش آنچه از ما به خاطر می ماند . برداشتن غمی از دلی باشد .
تقدیم به دوست مهربانی  که دوستش دارم .

صهبانا




موضوع مطلب :


یکشنبه 6 فروردین 91 :: 7:49 عصر ::  نویسنده : سعید پونکی

 


غیر از خدا هیچ کس نبود


احتیاج به نجوا دارم !


به درد دل با کسی ...


به گفتن ...


به شنیدن !


به فرو ریختن ...


به آوار شدن اشکهایم بر سر بی کسی .




احتیاج به نوشتن دارم !


که کلمات را روان کنم به آنجا که قلبم شکسته  ...


تا جاروب کنند ریز ریزش را  ...


و بیاورندش بر سردست ... 


زمزمه کنان ... آرام !




احتیاج به حنجره ای دارم به وسعت یک پنجره ...


که فریاد کنم یکنفس ، دمی را که بازدم نمی شود .




احتیاج به غم دارم !


غمهایی که از شادی ماندگار تر باشند  ...


غصه هایی که قصه برایم بگویند از غمهای بی کسان .


تا بفهمم که تنها دل من تنها نیست .




احتیاج به زمان دارم !


تا باور کنم افسانه های پیشینیان را ...


با تمام آنچه که ناباورانه به آن می نگریستم !


به درد های پس از چهل سالگی ...


به آنچه تا دیروز نمی فهمیدم .




احتیاج به دوست دارم !


به کسی که بی هیچ قضاوتی کتاب درد هایم را بخواند .


دغدغه های نا گفته ام  را بفهمد .


زن یا مرد بودن برایش فرقی نکند .


خدا را ببیند .


انسان را ببیند .




احتیاج به ثروت دارم !


که بفهمم فقر ، ثروت بی انتهای الهی است ...


که نگهداری از آن سخت تر از ثروت است .


که بجای شمارش ناداشته ها ، داشته هایم را بشمارم .




احتیاج به دشمن دارم .


که بخاطر او هم که شده دوستی را باور کنم!


چون برای دشمنی ها از من دلیل نمی خواهند! ...


می پذیرند آنچه هست ، بسنده می کنند به یک نگاه خصمانه ! 


بر عکس دوستان که باید برای دوست داشتنشان دلیل بیاوری .


حتی اگر با مهر نگاهشان کنی در دل می پرسند ؟! منظورش چه بود ؟!


و چون باورت نمی کنند ...


لاجرم می گریزند !




احتیاج به مرگ دارم !


که زندگی را باور کنم !


قدر بدانم که هر لحظه رفته اش بازگشتی ندارد.


که نمی شود دوبار زندگی کرد ...


که بفهمم که صمیمی ترین دوستم اوست ...


هر چه از او می گریزم ، به من نزدیک تر می شود .




احتیاج به خدا دارم .


تا باور کنم که حتی وقتی در حال رفتنم ، در حال بازگشتم .


بازگشت به سوی او .


تا یگانگی اش را شهادت بدهم ...


اما آزر درونم دائما در حال بت ساختن است ... 


و ابراهیم یگانگی ام کم می آورد در شکستن بتهایی که تمامی ندارند .




احتیاج ...


نه !!!!


دیگر احتیاجی ندارم .


الیس الله بکاف عبده ...


آیا خدا برای بنده اش کافی نیست !




صهبانا


 




موضوع مطلب :


سه شنبه 1 فروردین 91 :: 6:7 عصر ::  نویسنده : سعید پونکی

 


بغض های سرگردان


بغض هایم ترجمان فریادند ...


متن و گرافیک


صهبانا




موضوع مطلب :


سه شنبه 1 فروردین 91 :: 6:3 عصر ::  نویسنده : سعید پونکی

 


روز کفتار


 


در تقویم شکارت روز کفتار را بخاطر بسپار ...


متن و گرافیک


صهبانا




موضوع مطلب :


1   2   3   4   5   >>   >